محمد پور عبداله،امیر حسین نازنین و دیگر رفقای در بند عید امسال بی شما تکراری است ،
که هیچش را تازه گی نیست،عید شمایید نازنینان،شما که خود مفهوم تازگی و نو شدنید.
تکرار می کنیم چون گذشته روزها را، با امید رسیدن به رهایی،به تازگی،به نو شدن،در کنار شما نازنینان
بیا تا گل برفشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
رفقا هیچ چیز جدیدی رخ نداده٬ارتجاع بار دیگر برای ماندن جان می کند٬ می ترساند٬ می گیرد.
چیزی که برای مردم این سرزمین هیچگاه تازگی نداشته ٬همیشه سرکوب شدیم٬ همیشه تا گفتیم معلم زد٬ پدر زد٬ خانواده زد٬ جامعه زد.و این زنجیره ی قدرت هیچگاه از سرکوب دست برنداشت.
نزن٬ میخوام بگم نزن٬ میخوام از درد زن بگم٬ می خوام از ستم جنسی بگم ٬نزن.میخوام از آزادی بگم لااقل اینقدر محکم نزن٬اگه استخوان نمی شکنی از برابری می خواهم حرف بزنم٬ وقیح شدم نه ؟پس اگه نمی کشی میخوام از حق برابرم بگم٬ از اقتصاد.
رفقا امروز تنها چپ تاوان نمی دهد٬ کل جامعه انسانی٬ خود آزادی دارد در پشت میله ها جان می دهد پس برای هدف مشترکمان(آزادی)برای انسانیت هم شده در مقابل بازداشت عزیزانمان سکوت نکنیم.
اول سراغ یهودیان رفتند
من یهودی نبودم٬اعتراض نکردم.
سپس به لهستان حمله کردند.
من لهستانی نبودم٬ اعتراض نکردم٬
آنگاه لیبرالها را تحت فشار قرار دادند.
من لیبرال نبودم٬اعتراض نکردم.
بعد از آن٬ نوبت کمو نیستها رسید
من کمو نیست هم نبودم،اعتراض نکردم ....و سرانجام سراغ من آمدند
هر چه فریاد کردم و کمک خواستم،کسی باقی نمانده بود
که اعتراض کند.
دوستان و آشنایان تبریک
مهدی کسمایی پس از تحمل دردهای بسیار در اسرع وقت رخت از جهان فانی بر می بندد.بنا به درخواست وی تمامی کتابها و جزوها و روزنامه ها و کاغذها و خودکارهایش به دوستان عزیزش که رفتنش را تسریع بخشیدند به عنوان یادگاری تقدیم می شود.که نشان سپاسی باشد از کارهای بی وقفه ی ایشان برای زودتر مردن متوفی.
لازم به ذکر می باشد که نامبرده نه مرد بزرگی بود نه خادم کسی. فقط خودش بود یا دست کم سعی بر این داشت.
روزهایش بی عشق و شبهایش بی یار سر شد. در یک کلام او مرد. و به عنوان آخرین وصیت از تمام عزیزان و دوستان و رفقا ملتمسانه تقا ضا کرد که برایش نه خیرات بدهند نه طلب آمرزش. هچنین تقاضا داشت که در حق کسی هم اگر جفای کرده هیچگاه او را نبخشند که وی در آن دنیا با جهنمیان مورد علاقه اش محشور شود چرا که به دلیل ترجمه بد بخشهای از مجمو عه آثار لنین و مسلط نبودن متوفی به زبان روسی چند ابهام در ذهن وی شکل گرفته بود که امیدوار بود با کوله بار گناهانی که برای خود جمع کرده آن دنیا از خود لنین بپرسد و رفع ابهام شود.
و در آخر هیچ مراسمی برای متوفی برگزار نمی شود و کلیه هزینه ها هم جمع آوری و برای وثیقه ی رفقا هزینه می شود .
به امید دیدار هر چه سریعتر شما در دیار باقی
در روزنامه ی همشهری به تاریخ هفتم آذر ماه مصاحبه ی با دکتر موسی غنی نژاد چاپ شد که جالب توجه بود. بخشی از آن بدین شرح است که
اولین اصلی که در لیبرالیسم مورد تاکید قرار میگیرد برابری انسانها و آزادی ناشی از این برابری است.نسبت برابری وآزادی هم این است که خداوند همه ی انسانها را برابر آفریده است ونفی بندگی و نفی استبداد جزوء اصول اولیه لیبرالیسم هستند.....
-اولین حقی که انسانها از آن برخوردارند،حق حیات است و این حق را خدا به آنها داده و هیچ کس نباید آن را نقض کند.این حق حیات اما برای آن که تحقق یابد،لازمه اش این است که انسان تلاش کند که زنده بماند.تلاش و کار انسانها برای زنده ماندن نیز منتهی میشود به مالکیت و تملک مواهبی که در دنیا وجود دارد. وسوم اینکه حق حیات یک فرد وقتی مورد تردید قرار می گیرد،به او ظلم شده است .
و به پیرو آن عدالت از بین رفته است.پس اساس اندیشه لیبرالی بر عدالت استوار است......در مورد بخش اول سخنان ایشان در مورد برابری انسانها و تاکید لیبرالیسم بر آن فکر میکنم،دکتر دچار توهم شده است و نظریه های اقتصادی را با هم اشتباه گرفته اند زیرا تعریفی که ایشان از نظریه لیبرالیسم میدهد بیشتر شبیه به سوسیالیسم است(البته تقصیر ایشان نیست ایسم ها،واژه ها را شبیه هم کرده )لیبرالیسم نه تنها هرگز به برابری بین انسانها نیا ندیشیده بلکه با ایجاد بازار آزاد و رقابتی کردن آن همیشه سرمایه را در دست چند نفر قرار داده و دیگران را به نوعی کارگر و زیر دست عده ی قلیلی قرار داده است،کدام برابری آقای دکتر،بد نیست به دورو بر خودتان نگاه کنید فاصله ی طبقا تی در دنیای که لیبرالیسم بر آن حاکم است،حرف شما را به طنزی برای خندادن کودکان بدل کرده،اصل نفی بندگی و استبداد،آری نفی بندگی!!اما آمار نشان میدهد که در هیچ زمانی در طول تاریخ به اندازه ی امروز انسان دچار بردگی و استبداد نشده است،انسانی که نیروی بدنی خود را(کار)در ازای دریافت مبلغی به کارفرما می فروشد و نه در ازای مقدار کار انجام شده نه دکتر این بردگی نیست!!!فروختن نیروی بدنی به نفع عده ی قلیلی بردگی نیست ؟و خواست مطالبات و سرکوب شدید آن که استبداد نیست؟
و در مورد دوم ایشان بله آقای دکتر من هم موافقم اولین حق انسانها حق حیات است اما جالب است که می فرمایند حق حیات برای آن که تحقق یابد لازمه اش این است که انسان تلاش کند که زنده بماند.زنده بماند یا زندگی کند؟کدام؟
و اینکه تلاش و کار انسانها برای زنده ماندن(نه زندگی)منتهی میشود به جان کندن عده ی کثیری برای تملک و مالکیت عده ی قلیلی.
آقای دکتر ظاهرا فراموش کرده اند که نیمی از ثروت جهان تنها در دست 400 نفر است و این یعنی برابری خواهی لیبرالیسم؟!!
و مورد سوم نیز برای من قابل فهم نیست این که هر روزه درحق میلیونها نفر در دنیا ظلم میشود و این یعنی اینکه عدالت از بین رفته و اساس اندیشه لیبرالی بر عدالت استوار است؟؟!!!
دکتر تنها با مالکیت بر ابزار تولید به نفع جامعه و برای همه میشود عدالت را برقرار ساخت و آزادی اقتصادی فردی و ایجاد بازار آزاد و رقابتی نه تنها این امر را محقق نمی سازد بلکه باعث ایجاد فا صله های عمیق طبقاتی می شود حال شما از کدام عدالت سخن می گویید و چگونه و از کجا سخن می گویید که روز روشن را منکر می شوید.
آقای دکتر کمی انصاف داشته باشید وبه شعور خوانندگان قدری اهمیت بدهید. با سر هم کردن چند واژه چنان شرم آور نمی توان حقیقت را وارونه کرد.
شاید هیچ زمانی به اندازه ی امروز این جمله ی تاریخی لوگزامبورک مصداق عینی نداشته باشد که یا سوسیالیسم یا بربریت؟
چرا که امروز بیش از هر زمانی سرمایه داری بسان غولی زخمی و عنان گسیخته رها شده،بطوری که کنترل آن از دست سردمداران آن نیز خارج شده است و این غول زخمی جز تخریب جهان و هدایت آن به
سوی توحش مسیر دیگری را نمی داند.
آری،امروز بیش از هر زمان دیگری نیاز به یک ایدئولوژی انسانی و تغییر مسیر این جهان احساس می شود. درست است که سرمایه داری از هر زمان دیگری بزرگتر شده،اما یادمان نرود که با این همه بحرانی که (به ظاهر)پشت سر گذاشته،از هر روز دیگری ضربه پذیرتر شده است.اما این همانطور که مارکس نیز
به آن اذعان داشت به معنای از بین رفتن خودبخودی سرمایه داری نخواهد بود چرا که تضادهای در این نظام وجود دارد که همین تضادها سرمایه داری را در خود فرو خواهد ریخت اما تنها با آگاه کردن توده ها و طبقه کارگر و حرکت دادن آنان می توان به صلح پایدار و جامعه ی انسانی رسید.
سرمایه داری که همواره از سوی مدافعان آن به عنوان جامعه ی عقلانی و علمی عنوان می شود نه تنها
ایده ای مبتنی برعقل نیست. بلکه با عدم اشتغال،قطبی کردن توسعه ی جهانی و اتلاف زیست محیطی نمودهای عدم عقلانیت این نظام است، نظامی که مدعی دموکراسی است و همواره دموکراسی را برابر با خود دانسته وعنوان کرده که دموکراسی بدون سرمایه داری و بازار آزاد وجود نخواهد داشت.رژیمهای دموکرات بورژوازی انتخابات چند حزبی را به رسمیت میشناسند و حد معینی از آزادی بیان را نیز قائل میشوند اما همیشه در مطرح کردن کردن مسائل بنیادی و اجتماعی و یا مقابله با روابط وابستگی و انقیاد نسبت به نظام جهانی می لنگند و به قول مارکس "این روزها خود خدا نشناسی در مقایسه با انتقاد از مناسبات مالکیت گناه قابل چشم پوشی است.سرمایه داری و در راس آن امریکا و غرب که همیشه مدعی بسط دموکراسی در تمام جهان هستند به چرای اینکه چرا جهان سوم هیچگاه طعم دموکراسی را نمی چشد پاسخی نمی دهدجهان سوم بخاطر سنت خود نیست که طعم دموکراسی نیم بند بورژوازی را نمی بیند بلکه به واسطه ی قطبی کردن امپریالیسم به منظور بازاری بر کالاهای نامرغوب خود و جای برای مواد خام تولید خود است.که جهان سوم طعم دموکراسی را نمی چشد که مغایرت اساسی با اهداف امپریالیسم و سرمایه داری قطبی دارد.
و لذا در این کشورها حکومتی با ساختار دیکتاتوری برای اصل انضباط فرهنگی و کنترل اجتماعی نیاز می باشد.بدیلی که برای جهان غیر انسانی نظام سرمایه داری وجود دارد و تنها راه حل خروج از این بحران غیر انسانی و رسیدن به جامعه مدنی وعقلانی، سوسیالیسم است.
در تاریخ تفکر سوسیالیستی،همیشه برداشت شبه مذهبی رستگاری جویانه ی از سوسیالیسم وجود داشته است،اعتقادی مبنی بر اینکه سوسیالیسم همه ی بیماریها را شفاء می بخشد،همه ی مسائل را حل خواهد کرد و پایان بخش رنجهای بشر خواهد بود،اما سوسیالیسم به معنای نجات دوباره ی انسان از اسارت کهن،ساختن جهان نو،پدید آوردن مرد و زنی تراز نو بوده البته با زمان.
سرمایه داری موجب پدید آمدن قطب بندیهای شده است که غلبه بر آنها در چهار چوب سرمایه داری غیر ممکن بوده و اگر می خواهیم سرمایه داری را از بین برده باید ریشه کن شود(انقلاب)
و اصلاحات و پارلمان و دیگر مزخرفات هرگز راه چاره نیست و به قول مارکس با اصلاحات بی مورد،تنها انقلاب را عقب انداخته ایم و کمک کرده ایم تا چهره ی بهتری از رخ کریه سرمایه داری را نشان دهیم.
و امروز اگر بیش از هر زمان دیگری در جهت آگاهی طبقه زحمتکش نکوشیم مطمئن باشیم که شر همچنان در جهان مستتر هست و می ماند و هر روز تیره ترو تارتر خواهد شد و برای تحقق جامعه مدنی و عقلانی همه با هم باید در جهت آگاهی جمعی بکوشیم
گاهی چنان پیش می رود که خیال می کنی این بار کم می آوری و او تو را شکست می دهد اما تو جان می کنی به زور هم شده می ایستی برای اینکه بگویی چیزی نبود اما دردش تا آخر عمر با توست
تو شکست خورده ای،اما تسکین یافته ای حال با افیون یا با زمان.
با جایش چه میکنی که تو را تا همیشه همراه است؟
تقصیر خودت بود نباید تا آنجا پیش میرفتی تا انتهای،انتها
باید تا لبه ها بیشتر نمی رفتی آخه اینجا قبلا مسکونی بوده جلو ترها چاه دارد توی چاه هم بیفتی هر چقدر هم دست و پا بزنی فایده ای ندارد ،بیرون نمی آیی
آره تقصیر خودت بود کی گفته بود کاخ بسازی،یه آلونکم برای زندگی بسه یه جای دنج که اگه خراب شد گردوخاکش چشاتو کور نکنه ،ریه تو داغون نکنه،که اگه خراب شد با چهار تا آجر و کاهگل بتونی بسازیش
برج و کاخ که ساختنش به این راحتیا نیست،آهن می خواد،مصالح و هزار کوفت دیگه می خواد تازه همه ی اینا باشه کو پو لش؟
مثه یه خواب کوتاه بود یکهو یکی بیدارم کرد کاشکی قبل از تلخیهاش یکی این لطفو میکرد
اما من خودم می خواستم هی بخوابم فکر می کردم تا صبح خوابای خوب می بینم اما اینجوری هم نبود یکهو تبدیل به یه کابوس شد.
دیگه اونوقتی که من بیدار شدم کاشکی بیدار نشده بودم کاشکی خوابم امتداد داشت و با این توهم واقعیت زندگی میکردم.
اصلا کی گفته بود که بیدارم کنی،به تو چه،کی گفته بود که این توهم تلخو برام تبدیلش کنی به یه کابوس
مردک مگه نشنیدی بیخبری و خوش خبری.
اما نه دستت درد نکنه خلاصه باید می فهمیدم،خلاصه یکی باید بهم میگفت .
باید کاخ پوشالی می ریخت وگرنه روی سرم خراب می شد اونم توی خواب،باید جلوتر نرفته و کاملا غرق نشده بودم یکی دستمو میگرفت.
حالا که بیدار شدم نمی دونم خوابم یا بیدار،منگم یا هوشیار
زنده ام یا مرده،غرق شدم یا نه؟
تو بهم بگو تو که می دونی حالا راستی!تو هم وجود داری یا تو هم دروغی؟
خانواده از بدو تولد خود همیشه در خدمت نظم موجود بوده و به عنوان عضو کوچکی در جامعه و سرکوبگرترین نهاد اجتماعی همیشه مورد توجه قدرت بوده و از آن به شدت حمایت شده است.
تکامل خانواده همیشه با تکامل کار رابطه ی معینی برقرار ساخته به گونه ی که پیوندهای جنسی بارآوری کار را بیشتر و بیشتر میسازد
و از همین رو همیشه مالکیت خصوصی سعی در تقویت کردن و قدرتمندتر ساختن نهاد خانواده را دارد.
از جوامع بدوی تا جوامع به ظاهر متمدن امروز همیشه مالکیت خصوصی مانع از فروپاشی این نهاد ارتجاعی شده است
وتا به امروز که سرمایه داری به خوبی در یافته که لازمه ماندگاریش ماندگاری خانواده به عنوان نهاد سرکوبگر می باشد.
انسانها از بدو تولد با خانواده در شرایطی قرار میگیرند که همیشه باید سرکوب شوند و تحت قوانین آن بسته و مسخ شده تربیت می یابند تا اماده ورود به اجتماع برای بهرورداری بخش خصوصی شوند.
از آنجا که سرمایه داری هیچ هزینه ی را بدون برگشت چند برابر آن خرج نمی کند همیشه و مقدار هنگفتی خرج ماندگاری این نهاد ارتجاعی می کند
زیرا به درستی می داند که چندین برابر آن را از کنار انسانهای که تحت آموزش قرار گرفته اند را باز پس
میگیرد.
نظام لیبرالی با تبلیغات خود و داشتن قدرتهای رسانه ی عظیم همیشه سعی کرده که جامعه ی را که ازدواج از طریق قانونی و مذهبی انجام می شود را ستایش کرده و هر نوع آزادی جنسی را سرکوب کرده است.
متا سفانه بسیاری شرایط امروز اروپا را کاملا مصداق همان جامعه ی آزادی می دانند که هر نوع سرکوب جنسی در آن از بین رفته و در آن انسانها را بعد از سن قانونی به منتها ی آزادی و رها از یوغ خانواده می بینند .
اما نمی دانند که در آرمانشهر آنان بیشترین هزینه ها صرف پا برجا نگه داشتن خانواده و ازدواج رسمی میشود
و این نیم بند آزادی را نیز به خاطر در بوق کردن تبلیغات رسانه ی خود بکار می برند.
انسانی که 18 سال (کمی بیش و کم)در نهادی که پایه آن آموزش و سرکوب و تر بیت شکل میدهد رشد کند
و تمامی روح و جسم آن با این نهاد و این نوع آموزش شکل بگیرد چگونه یک شبه و در پس یک تولد رها و آزاد میگردد
این تربیت در جسم و جان او شکل گرفته و را به عنوان یک سرکوبگر دیگر و یک نیروی کار جدید تحویل اجتماع میدهد
پس او نیز نمی تواند آزاد باشد از این رو هرگونه تبلیغ از آزادیهای جنسی و هر نوع آزادی دیگری در زیر یوغ جامعه ی طبقاتی غیر ممکن می باشد
شرط داشتن جامعه ی آزاد منوط به داشتن انسانهای آزاد و رها از تربیت سرکوبگرانه خانواده می باشد
و با وجود نظام طبقاتی و نهاد خانواده داشتن جامعه ی آزاد توهمی بیش نیست.